تبليغاتX
کاغذسفید
کاغذسفید
زندگی مثله یک کتاب است.بعضی وقت ها باید یک فصل را تمام کرد و فصل جدیدی را آغاز نمود
در عکس هایم جای تو را خالی کردم...اگرچه بودنت هم باعث خوشحالی نبود.میدانی!خیلی از تو جلو افتادم....دور شدم....آنقدر دور که حتی دیگر نمیدیدمت...اگرچه می توانستم بایستم تا به من برسی اما...اما دیگر طاقت انتظارت را نداشتم....رهایت کردم...

وتو...وتو اگر خواستت رسیدن بود می دویدی...آنقدر که به من برسی...دستانم را بگیری...و با خود هم قدم کنی...

خوشحالم...خوشحال از اینکه رهایت کردم...و ناخوشم...ناخوش از اینکه پاهای خسته ام دیگر تاب دویدن ندارد ...

و اما امیدوار...امیدوار به اینکه عابری بیاید ... دستانم را بگیرد و جرعه ای آب به من بدهد...شاید توان دویدنم بازگردد...و شاید در مسیر دونده ای را ببینم که با او هم قدم شوم...شاید!


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هشتم آذر 1388 توسط لیدا

بس نیست این همه تکرار؟

باورم نمیشه... شاید اگه ۱۰ بار یه فیلمو ببینم برام بازم جذاب باشه دیدنش اما چه حکمتیه که یقه ی من بدبختو گرفته...آخه بازم قصه ی تلخه یک تکرار...؟یه شروع زیبا یه پایانه بی سئوال!ای زندگی ...ای زندگی...والا هایده خدا بیامورز راست میگفت که خدایا خدایا توی دنیایه بزرگت پوسیدیم که...هر چی باید همه تک تک بکشن ما کشیدیم که...چه رسمیه...به یکی محبت کنی بی محبتی ببینی...به یکی لطف کنی بی لطفی ...به یکی اهمیت بدی بی اهمیت بشی....وای ی ی ی خدا ...خدا.... این چه دنیاییه که من توشم؟آخه چرا آدماش راستی راستی همه اهل کوچه علی چپن!!!

من عجیبم ؟نکنه از مریخ اومدم؟وای خدایا موندم تو کارت...موندم حیرونا...نمیفهمم....یا منو اشتباه آفریدی یا بقیه اشتباه شدن...

نمیفهمم...یعنی جدیدن دیگه واقعن و جدن به فهم و شعور خودمم دارم شک میکنم...وای یعنی من واقعن آدمم؟یا نکنه بقیه آدمن من گاگولم...میدونم داری میخندی به من و میگی عزیزم...نازی...خب معلومه که تو آدم نیستی....میدونم تو هم میخوای بگی مثه بقیه باش لیدا جان...یه کم تغییر کن...آخه خدا من که هی تغییر میکنم...هی میرم تو نخه فلسفه و عرفان تا دور از این دنیا و کرمهای درونش باشم....هی بیخیالوبی تفاوت میشم...تو هی چاله میکنی جلوم...هی آدم میزاری سر راهم....بابا بسه....من غلط بکنم دیگه ازت چیزی بخوام...من نوکرتم...کوچیکتم...اصن بیا بزن یه باره نابودم کن کلن متغیر شم....وای ... آخه چی بگم تو که شنیدی همه حرفامو....دارم مینویسم که ثبت شه....اگه افتادم مردم حداقل حرفام یادت نره...

میگم خدایا!یه سئوال....حالا جدی جدی سرنوشت منو میدونی....؟نکنه هول هولکی آفریدیمو یادت رفته یه داستان واسه زندگیم بگی فرشته هات بنویسن...ای ای ای ...چقد آه بکشم...چقد بگم نازی لیدا جون نازی....هیچی نشده...همه چی درست میشه....بابا یه کاریم تو کن برام...میدونم باید بابت سلامتیو زندگیه تقریبن روبراهو خیلی چیزایه دیگه ازت تشکر کنم...و میکنم....خدایا همیشه و همه جا شکرت کردم....ولی بسه بابا...منم آدمم...منم احساس دارم...من دوست دارم دوست داشته باشم و دوستم داشته باشن...این حس چرا واسم همیشه احمقانه میشه؟چرا؟


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 توسط لیدا
مهم نیست الان روزه یا شبه!

مهم نیست چند تاپرنده رو درخته حیاطمونن...!

مهم نیست در هر دقیقه چند بار تنفس میکنم...!

مهم نیست که شمردن یادم رفته و شاید نتونم بگم چقد دوست دارم...!

مهم نیست که هوا الان بارونیه!

مهم نیست که سرده یا گرمه...!

مهم اینه که یه احساس قشنگ تو قلبمه که میگه : مهم تویی که هستی...(ماچ ماچ)

و موندنت این حسو تقویت میکنه...و اگه بمونی:

مهم میشه که شبه یا روزه...چون شبو روزم میشی

مهم میشه که چند تا پرنده رو درختن چون پرنده ها پیغامتو برام میارن...

مهم میشه که در هر دقیقه چند بار تنفس میکنم... چون نفسم میشی...

مهم میشه که شمردن یادم بیاد...چون میتونم بهت بگم چندین تا دوست دارم(۲ به توان n)

مهم میشه که هوا بارونیه؟...چون بارون تو رو یادم میاره

مهم میشه که هوا سرده یا گرمه؟...چون اگه سرد باشه یاد نبودنت میوفتم و اگه گرم باشه یاد گرمای وجودت...


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم آبان 1388 توسط لیدا

خیلی وقته ننوشتم...یه دوماهی میشه...نوشتنم نمیاد..یادمه اولین چیزی که از نوشتن یاد گرفتم بیان حقایقه تلخ بود...یادمه یه خانومه مهربونی بود که هنوزم هست و به من میگفت سعی کن هرچی که ناراحتت میکنه رو بنویسیو بعدش پارش کنی...احساسه خوبیه...اما من مینوشتم...بدونه اینکه حتی یکبار بخوام پارش کنم و دور بندازمش...به نظرم نوشتن یه هنره...چیزی که از دله آدما بلند میشه...احساسی که رو کاغذ میاد خیلی ناب تر از احساسیه که به زبون میاری...

آدما عوض میشن...خونه...کار...دوستا...آبو هوا...همه چی تغییر میکنه... اما تنها چیزی که همیشه ثابت میمونه چیزیه که مینویسیش...نوشتن یه احساس به همون اندازه ارزشمنده که داشتنش ارزش داره...

و داشتن احساس به همون اندازه مهمه که نداشتنش موجب آزاره...یعنی خودمم نفهمیدم چی گفتم...مهم نیست...بیخیال اصلن...

از احساس گفتم چیزی که زمانی برام مهم بود اما مدت هاست که صدایش را نمیشنوم...شاید فراموشش کردم...شایدم گمش کردم...در میان قامت سایه های خیالم...خیالی که حال به بیخیالی بیشتر شباهت دارد...مهم نیست...مهم اینه که بازم فهمیدم که میتونم آدمه متفاوتی باشم و واقعن هم متفاوت شدم...و نتیجه ی بهتری گرفتم...از بی تفاوتی...بی اعتنایی...

چیزی که متوجه شدم اینه که زمان میگذره...چه با احساس باشی ...چه بی احساس...اگه با احساس باشی دوست نداری زمان بگذره...دوست داری همیشه یه ریموت کنترل داشته باشی که زمانو به عقب ببری تا بازیگوشی احساست را بارها و بارها تجربه کنی...اما...زمانی که احساسی نداشته باشی چی مهمه؟هیچی...زمان بگذره...نگذره...کلن راهه کوچه علی چپو پیدا کردیو هی خودتو توش گم و گور میکنی...اینقدم مزه میده...حتی ممکنه یه جاده بزنی به این کوچه یا یه لاینه مستقیم فرودگاه...خلاصه چیزی که زودتر بتونی خودتو به این کوچه برسونی...

از کوچه علی چپ گفتم...میخوام یه خونه توش بسازم...شایدم یه زمین بگیرم ...آدمای این کوچه خیلی جالبن...همه چپ دستن...چشمه سمته چپشون تیک داره...پای چپشون میلنگه....همه کاراشونو چپکی انجام میدن...مثلن جای صبحونه شام میخورن...برعکس راه میرن...از آخر به اول حرف میزنن...صبحا میخوابن و شبا بیدارن...و مثله اینکه اولین شخصی که این کوچه رو کشف کرد اسمش علی بوده ...مثله کریستف کلمب که قاره ی آمریکا رو کشف کرد...خلاصه اینکه این علی به عنوانه یه سمبل ازش یاد میشه حتی مجسمه یادبودشم سر در کوچه ساختن...البته این آدم یه آدمه معمولی نبوده ... خیلی خاص بوده...برا اینکه اهالیه این کوچه هم آدمای خاصین...البته من با پارتی بازی باید باهاشون وارد معامله شم...چون میدونم که به اندازه ی اونا خاص نیستم...من از نظر اونا یه آدم معمولیم...

شاید یه روز این کوچه اسمش تغییر کرد...شاید یه روز تو این کوچه یه پارک بسازم که چمناش راستکی باشن...درختاشو سایه های اونا هم راستکی باشن...شاید یه روزی تونستم حتی آدمای چپکیشم راستکی کنم...مهم اینه که بتونم ...مهم اینه که بشه...مهم اینه که پیداشه چیزی که گم شده...مهم اینه که یه احساس راستکی همه چیزای چپکیو عوض کنه...امیدوارم...



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 توسط لیدا

یه فیلم میدیدم دیشب...کلی پست نوشتنم گرفت...خطاب به دوستان:آقایون خانوما یه سئوال آخه چرا یه انسان وقتی به قدرت میرسه فکر میکنه که هر گوهی میتونه بخوره؟تازه یه سئوال دیگه چرا پادشاه این فیلم اینقدر روم به دیوار گلاب به روتون دور از جونه شما دیوس بود؟

اصلن بذار فیلمو معرفی کنم برید ببینید بد نیست کلی نکته توشه هم برا خانوما و هم برا آقایون...البته واسه آقایون که نکته ای وجود نداره...من به تازگی به این نتیجه رسیدم که بین آقایون چه تو این فیلم و چه در دنیای واقعی هیچ تفاوتی وجود نداره....که البته عده ی اندکی رو در پرانتز میذارم ولی کلن بقیه دیگه شرمنده تو پرانتز جا نیست دیگه ...

آقا اسمه فیلم دختر دیگر بولین(the other boleyn girl)هست...البته هنرپیشه هاشم خیلی معروفن....اسکارلت جانسون....ناتالی پورتمن و اریک بانا(همون هکتور در فیلم تروی)

آقا این فیلم خیلی مورد داره...کلن دینو مذهبو بردن زیر سئوال...اریک بانا که تو فیلم نقش پادشاه (دیوسه) انگلستانو داره خداییش خیلی ضایس....نمیخوام فیلمو تعریف کنم....ولی طوری دولت و حکومتش سرنگون میشه و دستی دستی خودشو میندازه تو هچل که واقعن دیدن داره...البته اینجا نظر شخصیمم بگم که بهتر بود جای اریک بانا از جرمی آیرون(دوستانی که فیلم های دمیج و لولیتا رو دیدن میدونن کیه ...) استفاده میکردن....تاثیرش بیشتر بود

البته این فیلم اصلن دور از ذهن نیست چه بسا در کشور خودمونم خیلی از مردا دارن به همین روش زندگی میکنن...و در آخر باز هم حق و حقوقه واقعی یه زنه که پایمال میشه...از این قضایا که بگذریم به آدم فروشی میرسیم....آدم فروشی که چه عرض کنم طرف واسه خاطر اینکه تو دربار به پست و مقامی برسه دختر کوچکترشو  همخوابه پادشاه میکرد...اونیکی دختره هم که چشم پادشاهو گرفته بود و شوهر داشت به راحتی خریدن یک بز به شوهرش قول یه پست تو دربار دادن اونم زنشو تقدیم کرد....فقط نمیفهمم پس این وسط عشق چی میشه؟یعنی اصلن وجود داره؟

خداییش خوب شد تو اون زمان و تو اون شرایط به دنیا نیومدم...وگرنه یکی در حق من همچین کاری کنه و من ساکت بمونم؟دهنه جفتشون سرویس بود...شوهررو که میکشتم....قصر پادشاهم آتیش میزدم ...بعدشم میرفتم یه گو شه ای واسه خودم زندگی میکردم...ولی الحق که فیلمی بود که بی کفایتی و بی لیاقتی یه آدم گردن کلفت در یه مملکت رو نشون میداد...ای تف به این قدرت که باعث میشه گاوم فکر کنه که آدمه...

آقایونی که این پستو میخونین نگران نشید و فحشم ندید من نه فمنیستم و نه بر ضد آقایون...فقط شاید یه کم این فیلم آقایونو اینطوری نشون داده که دارم میگم....ترش نکنید...خیلیا اینطورین...

حالا قدرت که هیچ...تو سرش بخوره...این مردک یه جور بیمار جنسی بود...فکر میکرد چون شاهه پس هر چی زن در ایالته باید در خدمتش باشن....که به نظرم این بیشتر به ضعف میموند تا قدرت...اگرچه این نوع ضعف در دنیای واقعی که من زندگی میکنم گریبان گیر خیلی از مردها هست.....حتی اونایی که هیچ قدرتی هم ندارن...و در آخر متاسفم...متاسفم که دنیای مجازی فیلم و دنیای واقعی که خودمان بازیگرانش هستیم اینقدر به هم نزدیک هست... 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و سوم مرداد 1388 توسط لیدا
Blog Skin